رانندگی در خیابانی که تازه آسفالت و خطکشی شده مثل حسی است که از پوشیدن یک جفت جوراب تازه به آدم دست میدهد.
Posts
- Get link
- X
- Other Apps
کتاب «جهان در پوست گردو» نوشته استیون هاوکینگ تقریباً نیازی به معرفی ندارد. ولی باز هم ما به جماعت کوانتومدوست و عدمقطعیتپرست و سیاهچالهجو و ریسمانباف و زمانسنج و آیندهباز و فیزیکخور کتاب را بسیار توصیه میکنیم. هرچند هنوز مطمئن نیستم برخی قسمتهای آن را درست و صحیح ملتفت شدهام و حتی از آن هم بالاتر اصلاً ملتفت شدهام و یا خیر. در نهایت نتیجه معمول را گرفته و عرض میکنیم «پیش به سوی ابدیت...»
- Get link
- X
- Other Apps
موری میگوید: «پریروز داستان جالبی شنیدم.» چشمانش را برای لحظاتی میبندد و من منتظر میمانم. «بسیار خوب. داستان دربارهی یک موج کوچک در آبهای اقیانوس است. دوران خوشی را تجربه میکند. از باد و هوای تازه و پاک بهره میبرد، تا این که چشمش به موجهای دیگری میافتند که جلوتر از او به ساحل میکوبند و متلاشی میشوند. موج میگوید: آه خدای من، چه وحشتناک است. ببین چه سرنوشتی انتظارم را میکشد! کمی بعد موج دیگری از راه میرسد. موج اولی را میبیند که غمگین به نظر میرسد. به او میگوید: چرا اینقدر غمگینی؟ موج اولی میگوید: متوجه نیستی؟ همهی ما متلاشی خواهیم شد. همهی ما موجها قرار است که نیست شویم. وحشتناک نیست؟ موج دومی میگوید: نه تو متوجه نیستی. تو موج نیستی، تو بخشی از این اقیانوس هستی.» لبخند میزنم. موری بار دیگر چشمانش را میبندد. میگوید: «بخشی از اقیانوس، بخشی از اقیانوس.» نگاهش میکنم که به سختی تنفس میکند، دم و بازدم.... سهشنبهها با موری، میچ البوم عجیب است. من اول فیلم «سهشنبهها با موری» را دیدم و بعد کتابش را خواندم. برخلاف همیشه فیلم را بیشتر پسندیدم. کارگردان بیشتر به جزئیا...
- Get link
- X
- Other Apps
وسط پیادهرو جلویم را گرفت یک آگهی داد دستم که آقا بیایید عضو انجمن گیاهخواران ایران بشوید. از آنجا که اینجانب از سینهچاکان کباب و مخلفات و مشابهات میباشم این حرکت را یک توهین نسبت به شخص شخیص خود تلقی کرده و همراه با یک فقره فحش بسیار گوشنواز، آگهی مچاله شده را به خورد طرف دادیم. البته اعتقاد داریم که با موجودات چهارپا تشابهاتی داریم ولی نه اینهمه.
- Get link
- X
- Other Apps
امروز در جریان یک اسبابکشی غرق شدم. از خانهای میرفتند که چهل سال درش زندگی کرده بودند. هر گوشه یادآور خاطرهای بود، عموی خدا بیامرز اینجا مینشست تخته نرد بازی میکرد، آنجا از مهمانانش پذیرایی میکرد، در این اتاق بیست و چند سال قبل سفره عقد مادرت را چیدیم، آن اتاقی است که دخترم را بزرگ کردم و صدها خاطره دیگر. اشیای جالبی هم پیدا کردیم، کلیدی که بیست سال بود گم شده بود، دستگیره کمدی که خود کمد سالها قبل دور انداخته شده بود، چند کاشی از کاشیهای قدیمی حیاط و ... میگفت دفتر این خانه را مدتها بود باید میبستم، امروز توانستم.
- Get link
- X
- Other Apps
چند روز قبل صوفیا ما را برد کافه شوکا. جایی است شاید به زحمت بیست متر با چند میز و صندلی کیپ هم، چند تابلو و چند کاریکاتور از مانا نیستانی. چند پوستر از فعالیتهای فرهنگی هنری روز هم چسبیده به پنجرهها. البته از اسباب و اثاث ثابت میشود امید میلانی را هم شمرد و در نتیجه مقادیری بحثهای فلسفی و سینمایی و هواکشی و مشابهات. جالبترین موضع کافه، صاحاب کافه جناب مقدم است که قبلاً ازش شنیده بودم و آنجا هم خودش را دیدم. یک گل زده بود بغل گوش زیر موهای وزوزیاش و پارازیتهایی برای هر بحثِ در جریانِ کافه صادر میکرد. میرفت قدم میزد، برمیگشت داخل، سرگردان بود. به نظر میآمد جزیی از کافه شده است و کافه جزیی از او و شاید برای همین بسیار راحت آدم را از کافه میانداخت بیرون که بروید هوا بخورید و کمی بعد دوباره به داخل دعوت میکرد. یک کتابخانه جمع و جور پر از کتابهای نازک هم بالا سرش پشت پیشخان گذاشته بود. چند کتابی هم خودش نوشته است. ما را که خوش آمد، هم فال است هم تماشا. پسنوشت: اواسط گاندی