Posts

رانندگی در خیابانی که تازه آسفالت و خط‌کشی شده مثل حسی است که از پوشیدن یک جفت جوراب تازه به آدم دست می‌دهد.
شاه وارد شد، مهره‌های شطرنج انتخابات کامل شدند.
کتاب «جهان در پوست گردو» نوشته استیون هاوکینگ تقریباً نیازی به معرفی ندارد. ولی باز هم ما به جماعت کوانتوم‌دوست و عدم‌قطعیت‌پرست و سیاه‌چاله‌جو و ریسمان‌باف و زمان‌سنج و آینده‌باز و فیزیک‌خور کتاب را بسیار توصیه می‌کنیم. هرچند هنوز مطمئن نیستم برخی قسمت‌های آن را درست و صحیح ملتفت شده‌ام و حتی از آن هم بالاتر اصلاً ملتفت شده‌ام و یا خیر. در نهایت نتیجه معمول را گرفته و عرض می‌کنیم «پیش به سوی ابدیت...»
دوستی دارم قدیمی و فلسفه‌‌خوان و فلسفه‌باف. چند روز قبل از برای سربازی اعزام شد به نیروی هوایی طهران. زنگ زده بود می‌فرمود باکی نیست که اینجا هم با پوتین‌های واکس خورده دیالکتیک داریم. فرمودیم سفر بی‌خطر.
Image
Kristina
موری می‌گوید: «پریروز داستان جالبی شنیدم.» چشمانش را برای لحظاتی می‌بندد و من منتظر می‌مانم. «بسیار خوب. داستان درباره‌ی یک موج کوچک در آب‌های اقیانوس است. دوران خوشی را تجربه می‌کند. از باد و هوای تازه و پاک بهره می‌برد، تا این که چشمش به موج‌های دیگری می‌افتند که جلوتر از او به ساحل می‌کوبند و متلاشی می‌شوند. موج می‌گوید: آه خدای من، چه وحشتناک است. ببین چه سرنوشتی انتظارم را می‌کشد! کمی بعد موج دیگری از راه می‌رسد. موج اولی را می‌بیند که غمگین به نظر می‌رسد. به او می‌گوید: چرا این‌قدر غمگینی؟ موج اولی می‌گوید: متوجه نیستی؟ همه‌ی ما متلاشی خواهیم شد. همه‌ی ما موج‌ها قرار است که نیست شویم. وحشتناک نیست؟ موج دومی می‌گوید: نه تو متوجه نیستی. تو موج نیستی، تو بخشی از این اقیانوس هستی.» لبخند می‌زنم. موری بار دیگر چشمانش را می‌بندد. می‌گوید: «بخشی از اقیانوس، بخشی از اقیانوس.» نگاهش می‌کنم که به سختی تنفس می‌کند، دم و بازدم.... سه‌شنبه‌ها با موری، میچ البوم عجیب است. من اول فیلم «سه‌شنبه‌ها با موری» را دیدم و بعد کتابش را خواندم. برخلاف همیشه فیلم را بیشتر پسندیدم. کارگردان بیشتر به جزئیا...
همه‌ی امپراتوری‌های آینده امپراتوری اندیشه خواهند بود. وینستون چرچیل
«وقتی با سرطان می‌جنگیدم همیشه به این فکر می‌کردم که به چه دلیل باید بمیرم، هدف مرگ چیست؟ بعد از سال‌ها امروز فکر می‌کنم شاید موضوع اصلی پیدا کردن هدف زندگی است...» یکی
با چاقو‌ها نشست و برخاست می‌کند، می‌گوید در مدتی که از این حلقه دور بوده کند شده است.
همیشه می‌گفت عرض زندگی مهم است، نه طول آن.
«در دنیایی که همه‌چیز برای سرگرم‌کننده بودن دوباره طراحی می‌شود انسان‌ها در حسرت اصالت می‌سوزند. اصالتی که در هیچ‌چیز نخواهند یافت جز در گذشته، گذشته‌ای که هنوز کوکاکولا و آی‌بی‌ام و دیزنی و سونی نبوده‌اند و نتوانسته‌اند اصالتش را از بین ببرند...» خط زمان، مایکل کرایتون
باید یک نردبان بگذارم بروم آن بالا چند سؤالی بپرسم. یک، آیا امکان‌پذیر می‌باشد یکی را بفرستید به خواب جنتی بلکه یزدی را تأیید صلاحیت کند؟ دو، آقا چرا سهمیه سالیانه سرماخوردگی من را ده برابر کرده‌اید؟
هی زندگی، خبری ازت نیست؟ گهگاه به ما نیز سری بزن، با هم گیلاسی بزنیم.
وسط پیاده‌رو جلویم را گرفت یک آگهی داد دستم که آقا بیایید عضو انجمن گیاه‌خواران ایران بشوید. از آن‌جا که اینجانب از سینه‌چاکان کباب و مخلفات و مشابهات می‌باشم این حرکت را یک توهین نسبت به شخص شخیص خود تلقی کرده و همراه با یک فقره فحش بسیار گوش‌نواز، آگهی مچاله شده را به خورد طرف دادیم. البته اعتقاد داریم که با موجودات چهارپا تشابهاتی داریم ولی نه این‌همه.
نمی‌شود یک بار هم که شده در Subject نامه بجای hi موضوع نامه را بنویسی؟
Image
Bird
امروز در جریان یک اسباب‌کشی غرق شدم. از خانه‌ای می‌رفتند که چهل سال درش زندگی کرده بودند. هر گوشه یادآور خاطره‌ای بود، عموی خدا بیامرز اینجا می‌نشست تخته نرد بازی می‌کرد، آنجا از مهمانانش پذیرایی می‌کرد، در این اتاق بیست و چند سال قبل سفره عقد مادرت را چیدیم، آن اتاقی است که دخترم را بزرگ کردم و صدها خاطره دیگر. اشیای جالبی هم پیدا کردیم، کلیدی که بیست سال بود گم شده بود، دستگیره کمدی که خود کمد سال‌ها قبل دور انداخته شده بود، چند کاشی از کاشی‌های قدیمی حیاط و ... می‌گفت دفتر این خانه را مدت‌ها بود باید می‌بستم، امروز توانستم.
چند روز قبل صوفیا ما را برد کافه شوکا. جایی است شاید به زحمت بیست متر با چند میز و صندلی کیپ هم، چند تابلو و چند کاریکاتور از مانا نیستانی. چند پوستر از فعالیت‌های فرهنگی هنری روز هم چسبیده به پنجره‌ها. البته از اسباب و اثاث ثابت می‌شود امید میلانی را هم شمرد و در نتیجه مقادیری بحث‌های فلسفی و سینمایی و هواکشی و مشابهات. جالب‌ترین موضع کافه، صاحاب کافه جناب مقدم است که قبلاً ازش شنیده بودم و آنجا‌ هم خودش را دیدم. یک گل زده بود بغل گوش زیر موهای وزوزی‌اش و پارازیت‌هایی برای هر بحثِ در جریانِ کافه صادر می‌کرد. می‌رفت قدم می‌زد، برمی‌گشت داخل، سرگردان بود. به نظر می‌آمد جزیی از کافه شده است و کافه جزیی از او و شاید برای همین بسیار راحت آدم را از کافه می‌انداخت بیرون که بروید هوا بخورید و کمی بعد دوباره به داخل دعوت می‌کرد. یک کتابخانه جمع و جور پر از کتاب‌های نازک هم بالا سرش پشت پیشخان گذاشته بود. چند کتابی هم خودش نوشته است. ما را که خوش آمد، هم فال است هم تماشا. پس‌نوشت: اواسط گاندی
نوشته بود «بزرگراه در دست مرمت و بازسازی است.» آقا مگر متن ادبی می‌نویسید که مترادف کنار هم به‌کار می‌برید؟
تو طرح بده، من تصویبش کنم، او هم شعارش را بدهد. آن آقایی که قرار بود اجرایش کند؟ رفته مرخصی.